تا شقایق هست زندگی باید کرد
صورت خسته نگران و بي آرامش و مريض که قايم شده بود زير آرايش غليظ زخمي از خاطرات تلخ ديروز چشم ميدوخت به خيابون سرد بي روح با تحمل سنگيني نگاه آدما هه ادامه ميداد او به راه نا تمام و اولين بار براي آخرين راه هه بهتره بگم که آخرين چاه پيش از اينها فکر ميکردم که خدا / خانه اي دارد کنار ابرها / مثل قصر پادشاه قصه ها نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم ، خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست
میدارد نیا باران ،پشیمان میشوی از آمدن! در ناودان ها گیر خواهی کرد من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه
میدادند ! احتیاج به مستی نیست ، یک استکان چای هم دیوانه ام میکند ، وقتی میزبان چشم تو باشد !! تو بارون رسیدی با چشمای خیست با دستای گرمِ ستاره نویست عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم عشق اول، مهربونم، چتر موهات
سایهبونم عشق اول، عشق آخر، نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم ابتدا گذر نامه زیر را تکمیل کنید: نام: انسان _ نام خانوادگی: آدمی زاد _ نام پدر: آدم _ نام مادر: حوا لقب: اشرف مخلوقات _ نژاد: خاکی _ صادره از : دنیا ساکن: کهکشان را شیری ؛منظومه شمسی؛زمین _ مقصد: برزخ ساعت حرکت و پرواز: هر وقت خدا صلاح بداند _ مکان: بهشت اگر نشد جهنم ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- وسایل مورد نیاز : 1- دو متر پارچه سفید 2- عمل نیک 3- انجام واجبات و ترک محرمات 4- امر به معروف و نهی از منکر 5- دعای والدین و مومنین 6- نماز اول وقت 7- ولایت ائمه اطهار 8- اعمال صالح ،تقوا،ایمان توجه: 1-خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمائید. 2-از آوردن ثروت،مقام،منزل،ماشین،حتی داخل فرودگاه جداً خودداری نمائید. 3- حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین،سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز مراسم های پرخرج و غیره خودداری نمائید. 4-جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان و امور فقرا و مستضعفین مشخص نمائید. 5- از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس،غیبت،تهمت و غیره خودداری نمائید. (( برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر(ص)مراجعه نمائید)) تماس و مشاوره بصورت شبانه روزی- رایگان، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید: 186سوره بقره-45سوره نساء-129 سوره توبه-55سوره اعراف-2و3سوره الطلاق معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت بخواند حالا که دست هایت چتر نمی شوند ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو
زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را
بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم
میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف
تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد
مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا
پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب
من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت توی جاده، تک و تنها حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟ چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟ چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟ جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟ دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم! وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟ من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟ ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم! کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟ میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم خداوندا پرسشی دارم...؟ رها کن آسمانها را،بیا اینجا قضاوت کن ببینم در زمین یک مرد پیدا میکنی یا نه؟ تو هم مثله همه،امروزو فردا میکنی یا نه؟ بندگانت را از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن،مبرا میکنی یا نه؟ برای آخرین پرسش قیامت را بگو،مردانه،برپا میکنی یا نه؟ در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید … با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان «« دوستت دارم بابایی»» ازین تصمیم میترسم در افکارم منه نارس دلم در کاغذی مرموز دراین صندوق پنهان است.. ازین تصمیم میترسم ک مار از استین روید و دسته معرکه گیری کلید جعبه را جوید.. از آزادی اگر گفتن بدان دریا سرابی هست... بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست...؟ به انسان رای خواهی داد..به عنوان عکس یا تبلیغ؟ به اسم بهتر از این شهر...دموکراسیه در تعلیق؟ کسی که فکر کرد از برگ نمادی خوب پیدا کرد بجای دیدن یک فیلم میان پرده تماشا کرد.. خبرهای خوش فردا به دست کولیا افتاد.. بهای فال خوشبختی برای ما گران افتاد.. اگر روباه بجای شیر نصیبش تاج زرین شد........... بدان که سرنوشت ما، همه از پیش تعیین شــــــد... امشب از آسمان دیده تو از اينکه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي طلبم !
آه آه از دل من که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش؟ چه دل مسکینی که غمین می شود اندر غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چه کنم با دل خویش؟ در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش؟ طفل عریانی دید چشم گریانی و احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش چه کنم با دل خویش؟ دیده گردید فقیر بهر نان گسنه آن گونه که از جان شد سیر دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش چه کنم با دل خویش؟ زارم از دست عدو چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش چه کنم با دل خویش؟ گر درافتم با مار نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش چه کنم با دل خویش؟ دارد این دل اصرار که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش چه کنم با دل خویش؟ از برای همه کس دل "بیرحم" در این دوره به کار
آید و بس نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چه کنم با دل خویش؟ " ابوالقاسم حالت " زني شوريده در موجي روانه . خدایا ! تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم ، تورا بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم ، تورا وفادار دیدمو هر کجا که رفتم بازگشتم ، تورا گرم دیدمو در سردترین لحظات به سراغت آمدم ، تو مرا چه دیدی که هیچگاه تنهایم نگذاشتی ؟؟ بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود ماخدا را باخود سر دعوابردیم و قسمهاخوردیم ما به هم بدکردیم ؛ ما به هم بد گفتیم ما حقیقت ها را زیر پا له کرد وچقد حظ بردیم که زرنگی کردیم روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم ازشما میپرسم ما که را گول زدیم؟؟
خشتي از الماس خشتي از طلا / پايه هاي برجش از عاج و بلور / بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برف کوچمي از تاج او / هر ستاره، پولکي از تاج او / اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان / رعدو برق شب، طنين خنده اش / سيل و طوقان، نعره توفنده اش
دکمه ي پيراهن او، آفتاب / برق تيغ خنجر او مهتاب / هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست / بيش از اينها خاطرم دلگير بود / از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين / خانه اش در آسمان، دور از زمين / بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود / در دل او دوست جايي نداشت / مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا / از زمين، از آسمان، از ابرها / زود ميگفتند: اين کارخداست
پرس وجو از کار او کاري خداست / هرچه ميپرسي، جوابش آتش است / آب اگر خوردي، عذايش آتش است
تا ببندي چشم، کورت ميکند / تا شدي نزديک، دورت ميکند / کج گشودي دست، سنگت ميکند
کج نهادي پاي، لنگت ميکد / با همين قصه، دلم مشغول بود / خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب ميديدم که غرق آتشم / در دهان اژدهاي سرکشم / در دهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين / محو ميشد نعرهايم، بي صدا / در طنين خنده اي خشم خدا
نيت من، در نماز و در دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا / هر چه ميکردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود / مثل تمرين حساب و هندسه / مثل تنبيه مدير مدرسه /
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله / سخت، مثل حل صدها مسئله / مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود / ***
تا که يک شب دست در دست پدر / راه افتادم به قصد يک سفر / در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا / زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟ / گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت: اينجا ميشود يک لحظه ماند / گوشه اي خلوت، نماز ساده اي خواند / با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفتگويي تازه کرد / گفتمش، پس آن خداي خشمگين / خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه اي او بي رياست / فرشهايش از گليم و بورياست / مهربان و ساده و بي کينه است
خشم نامي از نشاني هاي اوست / حالتي از مهرباني هاي اوست / قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مادر مهربان است / دوستي را دوست، معني ميدهد / قهر هم با دوست معني ميدهد
هيچکس با دشمن خود، قهر نيست / قهر او هم نشان دوستي ست / ***
تازه فهميدم خدايم، اين خداست / اين خداي مهربان و آشناست / دوستي، از من به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد / نام او را هم دلم از ياد برد / آن خدا مثل خواب و خيال بود
چون حبابي، نقش روي آب بود / مي توانم بعد از اين، با اين خدا / دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا
سفره ي دل را برايش باز کنم / ميتوان درباره ي گل حرف زد / صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مقل باران راز گفت / با دو قطره، صد هزاران راز گفت / ميتوان با او صميمي حرف زد
مثل باران قديمي حرف زد / ميتوان تصنيفي از پرواز خواند / با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد / با زباني بي الفبا حرف زد / مي توان درباره ي هر چيز گفت
ميتوان شعري خيال انگيز گفت / مثل اين شعر روان و آشنا:
پيش از اينها فکر ميکردم خدا...
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدايي نيمه شب در بستر ابليس
در سراشيب خطايي تازه مي جستم پناهي را
مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي
لذت تاريک و درد آلود آغوش گناهي را
میروم با حسرت و اندوه بیش
میروم با چشم تر لبهای خیس
میروم میبینمت دستان ب گیس
میروم شاید بگویی رفته ام
میروم هرگز نبینی خسته ام
میروم دستت نبینم دسته او
میروم گل هم ندارد دیگه بو
میروم میبینمت غرق سکـــــــوت
میروم دیگر نخواهم انچه بود
میروم همخانه ی داغ شقایق میشوم
میروم من عاشقی رابی تو لایق میشوم
.
.
میروم ای تکیه گاه من و او...
میروم پس شرم چشمان تو کو؟
...
میروم این هم کلامه اخرم....
میروم اما شکست بال و پـــــــــرم....
....


تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد
شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد
من از تو شکفتم، من از تو رسیدم
یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم
تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه
دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه
یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه
بدونِ تو حسرت همیشه باهامه
تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
عشق اول، نازنینم، دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بوی تو
داره نفسهام
اگه امشب درکنارم تو رو دارم تو رو دارم
پس چرا چشم
انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم
پاره پاره
نکنه هرگز ندونی که تورو من
میپرستم
نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من
میپرستم
نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعر غمگین
چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم
اگه تو حتی ندونی از منم نام و
نشونی
عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چتر موهات
سایهبونم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم
پاره پاره
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم
پاره پاره
نکنه تنهام بذاری …
پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام
معلم با خط کش چوپی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین کلاس پا در هوانگه داشت،
پسرک در حالی که دست های قرمز و بادکرده اش رابه هم می مالید زیر لب
می گفت : آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم
دفتری می خریدم و انشایم را می نوشتم
حالا که نگاهت ستاره نمی بارد
حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم
از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، خیس اشک هایم نشو
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...
بارون امشب توی ایوون
مثل آزادی تو زندون
بی صفا بی تحرک بی ریا بود
توی زندون میکنه جون
مرد با همت میدون
توی فکر رای فرجام امیره
بی سرانجام ،نداره حتی رفیقی
که بگه دردشو
درد دیدن و نگفتن
بی سرانجام توی فکر آسمونه
که بباره
بلکه تو قطره ی بارون
بتونه اشک خدا رو هم ببینه
نمی دونه حتی اشک هم
دیگه فایده ای نداره
یه مسافر توی شب ها
کوله بار غم رو دوشش
صد هزار قصه تو گوشش
نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت
رو تنش گرد مصیبت
توی مرداب حقیقت
طعم تلخ یه جدایی
اونو با غم داده عادت
نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت
فقط اینجا رو نمی خواست
بی صدای بی صدا رفت
دستای سرد و سیاهش
چشمای مونده به راهش
یه کسی بوده که رفته
زندگی شده تباهش
نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت
فقط اینجا رو نمی خواست
بی صدای بی صدا رفت
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
بعد رفتنت عزیزم...
بسکه تنهایی کشیدم قامتم خمیده از بس
عشقتو ب دوش کشـــــــیدم...
تو غم بی همزبونی
هی میکشتم لحظه هامو
روی برگه های شعرم
خالی کردم عقده هامو
خاطرت جمع هرجاباشی
توی غربت ی کسی هس ، خاطراتت زندگیشه
اون غریبه خاطرت هست؟
اونکه تو هفت اسمونش ی ستاره هم نداره
اون منم ک دلخوشیشه....گل من کسی رو داره
مثل دیگرون نبودم سر راهتو نبستم
میدونستم نمیای و چشم ب جادها نشستم
خاطرت جمع تودل من، توحسابت پاکه پاکه
این خطای دل من بود.....اون که افتاده ب خاکت
توروزایی که نبودی.....نمیدونی چی کشـــــــیدم
صبح تا شب زخم و زبون از، هر غریبه ای شنیدم
گل من سرت سلامت...توکه خوش باشی غمم نیست
این همیشه ارزومه پس دلیل ماتمم نیست
دگ از گریه گذشته...ب جنون کشــــــــــیده کارم
توکه خـــــــــــــــوشبختی عزیزم
دگ غــــــــــــــصه ای ندارم
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد...
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه،بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من...
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو،باردیگر تو...
بسکه لبریزم از تو، میخواهم
بدوم در میان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بسکه لبریزم از تو، میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد،
مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری گوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

یکدفعه ب نکته ای جالب رسیدم
اینکه ایا تا ب حال ادم بدی هم مرده است؟
من بد بودن را قضاوت مردم میدانم..
فرمول خاصی دارد نمیدانم
فقط میدانم ادمی تا زنده هست مردم در وصفش اینگونه میگویند:
فلانی بد است..
فلانی چشم نا پاک دارد..
فلانی ریا کار است...
امان از دست این فلانی ها..
اما بلافاصله وقتی ک همین فلانی پا ب دیار رفتگان گذاشت،
حرفا..سخن ها..جمله ها..فعل معکوس میگیرند ب این صورت:
اخی؛ جوان پاکی بود..
آدم خوبی بود..
آزارش ب مورچه هم نمیرسید..
خلاصه خیلی حیف شد از میان ما رفت..
حرفا اینگونه میشود ..بدون تردید ...همیشه..
اخر چرا؟؟
حیف ک کسی ب حالات ادمیان توجه ندارد..
وگرنه این حالت ادمی ب نظر من ارزش این را داشت ک
عجایب هفتگانه را برهم بزند
و عجایب هشتگانه را ب وجود اورد..
ای کسی ک در پی خوبی دویدی در جهان
این جهان را حیله است، تلخ و شیرین میشوی
گرگ زشت قصه ها باشی اگر در این جهان
هر زمان جسمت رسد در خاک زیبا میشوی
زندگیمون حراج شد دیروز .. هر چی بود و نبودو سوزوندی
دیگه چیزی نمونده تو خونه .. غیر ما که رو دست هم موندیم
در این خونه رو همه بازه .. آدما از هجوم سر ریزن
حال اون آدمی رو دارم که .. زندگیشو تو کوچه میریزن
هر کی از راه میرسه .. انگار چیزی از زندگیمو میگیره
پیش چشم خودم تو این خونه .. هر کسی تو اتاقمون میره
کاش میشد بدونم از فردا .. عکس لبخند کی تو این قابه ؟
کی تو آینت موهاشو میبافه .. کی رو تخت من و تو میخوابه ؟
همه چیمون تو پنجره پیداست .. بین ما هیچ پرده پوشی نیست !
به کسایی که مارو میبینن .. بگو این منظره فروشی نیست !
کاش میشد بدونم از فردا .. عکس لبخند کی تو این قابه ؟
کی تو آینت موهاشو میبافه .. کی رو تخت من و تو میخوابه ؟
من واسه بند بند این خونه .. واسه هر چی که توشه جنگیدم ..
شب به شب دور خونه میگشتم .. (؟) این اتاق میدیدم
ما یه تاریخ پیش هم بودیم .. من عتیقم آهای عتیقه فروش !
قیمت من هنوز دستت نیست .. منو ارزون به هر کسی نفروش ..
زن و زنبيل و شعر عاشقانه
به دوشش بار رگبار ترانه
زميدان هاي تنهايي گذاران
خيابان،كوبه،كو،خانه به خانه
چو چنگ چنگ زن بر سيم جادو
دلش خورخانه ي چنگ و چغانه
به شوق دوست در هرذره جويان
نشان عشق از هر بي نشانه
چو ليلايي سراپا نام مجنون
چو مجنون شعله ور تا بي كرانه
زبان گفته ها بيرون ز گفتار
سپيدار سكوتي جاودانه
غزل مي باردش از چشمه ي ابر
شرار آتش بزم مغانه
زني عاشق زني دلداده ي عشق


| قالب وبلاگ : AvAtemp |






